139..
نامه ام باید کوتاه باشد
بی هیچ ابهام آیینه
...
خنک آن قمار بازی,که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
از این به بعد
قلم را اینجا دنبال کنید
Saturday, March 01, 2008
Sunday, January 13, 2008
صدو سي نه..
مرگ رنگ ها...
ياد تان مي آيد كه از ديوار هاي سپيد برايتان گفتم و از سياه پوشاني كه نويد اميد بودند و زندگي
، از بوي بدي كه سر سام ميگرفتي اگراز لحظه اي بيشتر تحملش مي كردي…
از رنگهاي سپيد و آبي آسماني،از تخت هايي با روكش هاي نارنجي و از دردهايي بي صدا كه گاهي خميازه ميكشند و فريادميزنند كه صاحبان ما هنوز زنده اند...
باشد ،يادتان باشد يا نباشد اين قصه آنقدر درد دارد كه تن تو نيز مانند آن همه تير بكشد و...
.
گمان بود كه آنجا آخر خط باشد . فكرمان را جمع مي كرديم و به روزهاي بعد از اتاقهاي سپيد مي انديشيديم
انديشه ي آزادي و تصورات ابلهانه ي شادي كه نزديك بود.
به خودمان اميد ميداديم و بر اين ياس و پست و ملعون لعنت مي فرستاديم و با نوعي شادي نا مفهوم، هاله هايي از نو را متصور مي شديم.
دلمان خوش بود ،درد را ميخنديديم با اشك ،نمي دانم اشك شوق بود يا نا تابي تحمل آن همه افيون،
روزهاي نخست دلم به حالش ميسوخت و خودم را لعن و نفرين ميكردم.
روزهاي بعد از او متنفر شدم كه احمقانه مشق خودكشي كرده است. مرگ چيزي نيست كه تمرين داشته باشد و آماده شوي براي روز مبادا كه ...
و روزهاي آخر كسل ،خسته اما با لبخند و اميد،
هر چند كه تلخ بود آن همه تبسم تصنعي اما مي بايست كه اميد مي دادم به عزيزي كه سي و نه روز در اتاق سپيد خوابيده بود و انتظار داشت يلدا به خانه برگردد... اما يلدا هم او نيامد و با هم نه هندوانه خورديم و نه آجيل. حتي حافظ هم يادمان نكرد و عجب يلدايي را جشن گرفتيم آن شب... با سرم ،ديازپام و هزار مسكني كه نمي گذاشت او آرام بخوابد ... يلدا بود و شب دراز تر شبهاي گذشته و چه دردي داشت تلقين آن يك دقيقه ي اضافه شده نسبت به شبهاي قبل...
.
تمام شد . به خانه آمد،هنوز درگير مرگ بود اما به خانه آمد . مادري كه از هميشه تكيده تر بود و خواهراني كه روي ديدن مرا نداشتند،اما معصومانه تشكر ميكردند و اشك شوق ميباريدند. خوب بود بهتر شد،درد كشيد ،بدتر شد، روز شد بهتر شد ،و شب درد كشيد ،روز شد،شب شد، روز شد،شب شد روز شد،شب شد روز شد،شب شد و در سپيدي روز ششم ديگر مجال ديدن نور سرد آن روز برفي را نديد.
.
ميگفت كه بالاخره روزي ميشود كه زير برف راه برود، و فرياد بزند كه زنده است اما آن روز نيامد كه نيامد...
اين بار سياه پوشان بودند كه مرگ را فرياد ميزدنند و تجسم واقعي بي ((اويي)) بودند
پدرش خشك شد و مرگ را در پيش چشمش ديد و باور كرد كه ديگر پسري نمانده است، مادر تكيده اش آرام شد ،در خود شكست و به اندازه ي سالهاي سال پير شد و شايد مرد. مرده اي كه تنها راه ميرود و ....
و خواهراني كه كارد بوند بر استخوانم ،و با ديدن لحظه لحظه تك نگاه هايشان مي مردم و زنده ميشدم و نمي دانستم چه كنم، راه مي رفتم بر روي برفهاي نرم و سوز سرماي آن روز را هرگز از ياد نخواهم برد
.
ديگر حرف بس است . اين براي اولي بود !!!
. براي امير
. براي امير خودم. و فكر كن كه روز سوم اش برسد
و تو در همان زمان از قطعه اي به قطعه ي ديگر بروي و...
اين بار مهران قاسمي
كه فقط لبخندهايش را به ياد دارم زار بزني،در كنار خيلي هايي كه دوستش داشتند و در كنار سارا ،همسري كه مهران پسرش بود و ....
مهران سي و دو ساله اي كه سكته كرد و همه را تنها گذاشت
. هفته ي تلخي بود كه سالهاي سال از عمرهميشه خسته ام را كوتاه كرد؛عمري كه اين روزها در سي سالگي آدمها سلام ات ميكند
.اين لحظه هاي بي تو كه تكرار مي شوند/
غم ها درون سينه تلنبار ميشوند
تنها نه من كه عقربه ها نيز مثل من
از گردش بدون تو بيزار ميشوند...
تمام شد.
.......................
پ.ن:
1.مرگ هم عرصه ي بايسته اي از زندگي است
2. چه سعادتي است/وقتي كه برف مي بارد/دانستن اينكه تن پرنده ها گرم است
3. خوابيدي بدون لالايي و قصه/بگير آسوده بخواب بي دردو غصه...
4.جالب است بداني كه هنوز اميد دارم به روزهاي بي خبري و به او كه اوست هميشگي
مرگ رنگ ها...
ياد تان مي آيد كه از ديوار هاي سپيد برايتان گفتم و از سياه پوشاني كه نويد اميد بودند و زندگي
، از بوي بدي كه سر سام ميگرفتي اگراز لحظه اي بيشتر تحملش مي كردي…
از رنگهاي سپيد و آبي آسماني،از تخت هايي با روكش هاي نارنجي و از دردهايي بي صدا كه گاهي خميازه ميكشند و فريادميزنند كه صاحبان ما هنوز زنده اند...
باشد ،يادتان باشد يا نباشد اين قصه آنقدر درد دارد كه تن تو نيز مانند آن همه تير بكشد و...
.
گمان بود كه آنجا آخر خط باشد . فكرمان را جمع مي كرديم و به روزهاي بعد از اتاقهاي سپيد مي انديشيديم
انديشه ي آزادي و تصورات ابلهانه ي شادي كه نزديك بود.
به خودمان اميد ميداديم و بر اين ياس و پست و ملعون لعنت مي فرستاديم و با نوعي شادي نا مفهوم، هاله هايي از نو را متصور مي شديم.
دلمان خوش بود ،درد را ميخنديديم با اشك ،نمي دانم اشك شوق بود يا نا تابي تحمل آن همه افيون،
روزهاي نخست دلم به حالش ميسوخت و خودم را لعن و نفرين ميكردم.
روزهاي بعد از او متنفر شدم كه احمقانه مشق خودكشي كرده است. مرگ چيزي نيست كه تمرين داشته باشد و آماده شوي براي روز مبادا كه ...
و روزهاي آخر كسل ،خسته اما با لبخند و اميد،
هر چند كه تلخ بود آن همه تبسم تصنعي اما مي بايست كه اميد مي دادم به عزيزي كه سي و نه روز در اتاق سپيد خوابيده بود و انتظار داشت يلدا به خانه برگردد... اما يلدا هم او نيامد و با هم نه هندوانه خورديم و نه آجيل. حتي حافظ هم يادمان نكرد و عجب يلدايي را جشن گرفتيم آن شب... با سرم ،ديازپام و هزار مسكني كه نمي گذاشت او آرام بخوابد ... يلدا بود و شب دراز تر شبهاي گذشته و چه دردي داشت تلقين آن يك دقيقه ي اضافه شده نسبت به شبهاي قبل...
.
تمام شد . به خانه آمد،هنوز درگير مرگ بود اما به خانه آمد . مادري كه از هميشه تكيده تر بود و خواهراني كه روي ديدن مرا نداشتند،اما معصومانه تشكر ميكردند و اشك شوق ميباريدند. خوب بود بهتر شد،درد كشيد ،بدتر شد، روز شد بهتر شد ،و شب درد كشيد ،روز شد،شب شد، روز شد،شب شد روز شد،شب شد روز شد،شب شد و در سپيدي روز ششم ديگر مجال ديدن نور سرد آن روز برفي را نديد.
.
ميگفت كه بالاخره روزي ميشود كه زير برف راه برود، و فرياد بزند كه زنده است اما آن روز نيامد كه نيامد...
اين بار سياه پوشان بودند كه مرگ را فرياد ميزدنند و تجسم واقعي بي ((اويي)) بودند
پدرش خشك شد و مرگ را در پيش چشمش ديد و باور كرد كه ديگر پسري نمانده است، مادر تكيده اش آرام شد ،در خود شكست و به اندازه ي سالهاي سال پير شد و شايد مرد. مرده اي كه تنها راه ميرود و ....
و خواهراني كه كارد بوند بر استخوانم ،و با ديدن لحظه لحظه تك نگاه هايشان مي مردم و زنده ميشدم و نمي دانستم چه كنم، راه مي رفتم بر روي برفهاي نرم و سوز سرماي آن روز را هرگز از ياد نخواهم برد
.
ديگر حرف بس است . اين براي اولي بود !!!
. براي امير
. براي امير خودم. و فكر كن كه روز سوم اش برسد
و تو در همان زمان از قطعه اي به قطعه ي ديگر بروي و...
اين بار مهران قاسمي
كه فقط لبخندهايش را به ياد دارم زار بزني،در كنار خيلي هايي كه دوستش داشتند و در كنار سارا ،همسري كه مهران پسرش بود و ....
مهران سي و دو ساله اي كه سكته كرد و همه را تنها گذاشت
. هفته ي تلخي بود كه سالهاي سال از عمرهميشه خسته ام را كوتاه كرد؛عمري كه اين روزها در سي سالگي آدمها سلام ات ميكند
.اين لحظه هاي بي تو كه تكرار مي شوند/
غم ها درون سينه تلنبار ميشوند
تنها نه من كه عقربه ها نيز مثل من
از گردش بدون تو بيزار ميشوند...
تمام شد.
.......................
پ.ن:
1.مرگ هم عرصه ي بايسته اي از زندگي است
2. چه سعادتي است/وقتي كه برف مي بارد/دانستن اينكه تن پرنده ها گرم است
3. خوابيدي بدون لالايي و قصه/بگير آسوده بخواب بي دردو غصه...
4.جالب است بداني كه هنوز اميد دارم به روزهاي بي خبري و به او كه اوست هميشگي
Thursday, December 20, 2007
139..
رفت حاجي به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتيم و همان جا مانديم...
==========================
پ.ن:
مهاجردل به ماندن سپرده است و حيات
دنيا را سفري مي بيند كوتاه،
از مبدا تولد تا مقصد مرگ
و اينچنين به حقيقت عالم نزديك تر است
آقا مرتضي آويني
رفت حاجي به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتيم و همان جا مانديم...
==========================
پ.ن:
مهاجردل به ماندن سپرده است و حيات
دنيا را سفري مي بيند كوتاه،
از مبدا تولد تا مقصد مرگ
و اينچنين به حقيقت عالم نزديك تر است
آقا مرتضي آويني
Wednesday, December 19, 2007
139..
چيزي سپيد به اسم مرگ
خطي سياه به ياد اميد...
.
رد سفيد ديوار را مي گيرم و به سمت درهايي كه اغوش مرگ را در بر گرفته اند،ميروم
اينجا همه سفيد پوشيده اند و گاها آبي آسماني . رنگهايي كه تلاطم آرامش اند و شادي،اما همه چيز رنگ و بوي مرگ را دارد
دوستي عزيز ميگويد بنويس،از شادي بنويس و كم از رنج و درد غربت ،اما چه كنم كه سلب ميشود قدرت افكاري كه به شادي ام بكشاند از روحي خسته ،آزرده،نحيف و ...
.
نوري زرد و بويي عجيب كه احساس ميكني چه پاكيزه است،اما پس از مدتي حالت را بهم ميزند اين رخوت روزمرگي عادي در ميان مبتلايان به مرگ
حواست نباشد گوشت را بريده و گذاشته است كف دستت براي روز مبادا...
چه كنم كه ...
.
نه
بايد از شادي بنويسم
جالب است كه بداني اينجا سياه پوشاني كه موقتا حاضر ميشوند پيك شادي اند و خنده
گل ها را انها مي آورند و به مرده گان هنوز زنده تقديم ميكنند.سياه هم روزي سپيد ميشود اما نه به سپيدي مرگ ...
گاهي صدايي بلند ميشود از كنار انتهايي ترين دري كه هميشه بسته است.همان دري كه ديروز يك نفر را با چشماني باز به داخل بردند و امروز با چشماني بسته و با لباسي سرا سر سپيد بيرونش كشيدند.
.
نه نه ...
باور نمي كنيم
دوباره از نو مي نويسم از شادي ،از شور از اميد و از قهقه ي مستانه ي سپيد پوشان
مردي را ديدم كه مي رفت ،مي خنديد و ميرفت،و زني را كه در انتهاي دالان سپيد جايش را با او عوض كرد
زني گريان ،سياه پوش و سرخ از فرط زاري
.
نه نه
بايد از شادي بنويسم،باي كساني كه جز شادي نمي بينند،براي كساني كه اندوهشان كمتر خنديدن است و براي كساني كه اميدوارند از رحمت همان كه بندگان در پيش او عند ربهم يرزقونند..
.
ديگر خسته ام از اين همه شادي تصنعي،
قلمم درد دارد،بيمار است
زجر ميكشد و خود را به كاغذ مي چسباند
جان مشكي اش را بر روي كاغذ اشك مي ريزد
تا بسرايد خنده ي دلي دردمند را
اري قلم ديگر تاب زنده ماندن ندارد
قلم اميد وار است
قلم با اميد زنده ست و قلمي كه مصداق واقعي يا رفيق من لا رفيق له است
.
قلم اين روزها احساس ميكند همان خط سپيد كنار ديوار برايش نقشه ها دارد
يا اورا به حجله ميبرد،لباس دامادي بر تن اش ميكند
و يا او را از بلندايي به وسعت تاريكي به دشتي سراسر سپيد سقوط مي دهد
قلم زنده است تا روايت كند،تمامي مصداقهاي عشق حقيقي را كه سپيدان و سياهان روزگار
از درك انتزاعي آن عاجزند
همان انتزاعي كه با عينيتي كوچك ان را شكسته است
.
قلم زنده است تا روايت كند
================================
پ.ن:
آن كه يك عمر به شوق تو در اين كوچه نشست
حال وقتي به لب پنجره مي آيي نيست
و آيا خدا تو را كافي نيست؟
چيزي سپيد به اسم مرگ
خطي سياه به ياد اميد...
.
رد سفيد ديوار را مي گيرم و به سمت درهايي كه اغوش مرگ را در بر گرفته اند،ميروم
اينجا همه سفيد پوشيده اند و گاها آبي آسماني . رنگهايي كه تلاطم آرامش اند و شادي،اما همه چيز رنگ و بوي مرگ را دارد
دوستي عزيز ميگويد بنويس،از شادي بنويس و كم از رنج و درد غربت ،اما چه كنم كه سلب ميشود قدرت افكاري كه به شادي ام بكشاند از روحي خسته ،آزرده،نحيف و ...
.
نوري زرد و بويي عجيب كه احساس ميكني چه پاكيزه است،اما پس از مدتي حالت را بهم ميزند اين رخوت روزمرگي عادي در ميان مبتلايان به مرگ
حواست نباشد گوشت را بريده و گذاشته است كف دستت براي روز مبادا...
چه كنم كه ...
.
نه
بايد از شادي بنويسم
جالب است كه بداني اينجا سياه پوشاني كه موقتا حاضر ميشوند پيك شادي اند و خنده
گل ها را انها مي آورند و به مرده گان هنوز زنده تقديم ميكنند.سياه هم روزي سپيد ميشود اما نه به سپيدي مرگ ...
گاهي صدايي بلند ميشود از كنار انتهايي ترين دري كه هميشه بسته است.همان دري كه ديروز يك نفر را با چشماني باز به داخل بردند و امروز با چشماني بسته و با لباسي سرا سر سپيد بيرونش كشيدند.
.
نه نه ...
باور نمي كنيم
دوباره از نو مي نويسم از شادي ،از شور از اميد و از قهقه ي مستانه ي سپيد پوشان
مردي را ديدم كه مي رفت ،مي خنديد و ميرفت،و زني را كه در انتهاي دالان سپيد جايش را با او عوض كرد
زني گريان ،سياه پوش و سرخ از فرط زاري
.
نه نه
بايد از شادي بنويسم،باي كساني كه جز شادي نمي بينند،براي كساني كه اندوهشان كمتر خنديدن است و براي كساني كه اميدوارند از رحمت همان كه بندگان در پيش او عند ربهم يرزقونند..
.
ديگر خسته ام از اين همه شادي تصنعي،
قلمم درد دارد،بيمار است
زجر ميكشد و خود را به كاغذ مي چسباند
جان مشكي اش را بر روي كاغذ اشك مي ريزد
تا بسرايد خنده ي دلي دردمند را
اري قلم ديگر تاب زنده ماندن ندارد
قلم اميد وار است
قلم با اميد زنده ست و قلمي كه مصداق واقعي يا رفيق من لا رفيق له است
.
قلم اين روزها احساس ميكند همان خط سپيد كنار ديوار برايش نقشه ها دارد
يا اورا به حجله ميبرد،لباس دامادي بر تن اش ميكند
و يا او را از بلندايي به وسعت تاريكي به دشتي سراسر سپيد سقوط مي دهد
قلم زنده است تا روايت كند،تمامي مصداقهاي عشق حقيقي را كه سپيدان و سياهان روزگار
از درك انتزاعي آن عاجزند
همان انتزاعي كه با عينيتي كوچك ان را شكسته است
.
قلم زنده است تا روايت كند
================================
پ.ن:
آن كه يك عمر به شوق تو در اين كوچه نشست
حال وقتي به لب پنجره مي آيي نيست
و آيا خدا تو را كافي نيست؟
Tuesday, December 11, 2007
139..
براي متولد تير،
كه به قلبم نشست ،اما چه زود
در آوردنش،
به اميد اينكه التيام دهند جاي زخم را
اما چه نادان اند گاهي انسانها
متولد تير از قلبم
بيرون جهيد
و من خوب شدم
خوب خوب!!!!
.
ديگر زمان حركت است
ديگر زمان آن رسيده است كه آخرين حرفها را با هم ...
مدتهاست برايت چشم انتظار مانده ام...
و اين همه ،تاواني بود براي لحظه اي غفلت...
سوت قطار و صدايي كه شايد از همان بار آخر تا به امروز در گوشم باقي است،شبم را صبح ميكند
به اميد فردايي حقيقي...
با صداي سوت حقيقي تر...
و شبهاي بياياني كوپه هاي بخار زده ي ...
.
عمر رفتني است
ميرويم ،سريع مي رويم؛
به يك چشم به زدن ميرويم
براي اينكه به انتها برسيم
چه ابلهانه اشتياق به مرگ را بروز ميدهيم
و چه ساده لوحانه فريب ميخوريم از دنائت دنياي دون
.
اين درست كه زمان غزل خواني هنوز به پايان نرسيده است و
كماكان همگان شور اميد سر ميدهند
اما مدتي است درجايي زيست ميكنم كه اميد رنگ باخته است در كنار هجمه ي عظيمي از سير شدگان از زندگي
مكاني متروك
جايي طرد شده
جالب است بداني سراسر ديوارهايش سفيدند و نه سياه
تمام سطوح تميز است و پاك ونه آلوده
نور كافي نكبت زايي همه جا پوشانده است
اما مرگ به راحتي هرچه تمام از سلولي به سلول ديگر ميرود و مشتاقان را
به خط ميكند
.
وقتي عزيزي كه ديروز در كنارت بود و امروز
باشد ...
دردها بسيارند و حرفها بسي بيشتر
اما شايد ارزش عميق هركس
به اندازه ي حرفهايي باشد كه براي نگفتن دارد
چه جمله ي خوب و زيبا وپر طمطراق و فصيح و عميق و صد البته ابلهانه ايست سخن دكتر
درگذريم
كه بايد گذاشت و گذشت.
سوت قطار صدايم ميزند
فرايم ميخواند،
نغمه ي اميد برايم تداعي ميكند
.
هنوز كه هنوز است
احساس ميكنم فاصله هامان اندك است
با اينكه ديگر تو نيستي و من
آرزويي محال را به گور مي برم
===========================
پ.ن:
1.يا رفيق من لا رفيق له
2.راضيا به رضائك
3.چاووش غافله ي روشنان ((اميد))
از ظلمت رميده خبر ميدهد سحر
و چه ابلهانه مشق اميد ميكنم!!
براي متولد تير،
كه به قلبم نشست ،اما چه زود
در آوردنش،
به اميد اينكه التيام دهند جاي زخم را
اما چه نادان اند گاهي انسانها
متولد تير از قلبم
بيرون جهيد
و من خوب شدم
خوب خوب!!!!
.
ديگر زمان حركت است
ديگر زمان آن رسيده است كه آخرين حرفها را با هم ...
مدتهاست برايت چشم انتظار مانده ام...
و اين همه ،تاواني بود براي لحظه اي غفلت...
سوت قطار و صدايي كه شايد از همان بار آخر تا به امروز در گوشم باقي است،شبم را صبح ميكند
به اميد فردايي حقيقي...
با صداي سوت حقيقي تر...
و شبهاي بياياني كوپه هاي بخار زده ي ...
.
عمر رفتني است
ميرويم ،سريع مي رويم؛
به يك چشم به زدن ميرويم
براي اينكه به انتها برسيم
چه ابلهانه اشتياق به مرگ را بروز ميدهيم
و چه ساده لوحانه فريب ميخوريم از دنائت دنياي دون
.
اين درست كه زمان غزل خواني هنوز به پايان نرسيده است و
كماكان همگان شور اميد سر ميدهند
اما مدتي است درجايي زيست ميكنم كه اميد رنگ باخته است در كنار هجمه ي عظيمي از سير شدگان از زندگي
مكاني متروك
جايي طرد شده
جالب است بداني سراسر ديوارهايش سفيدند و نه سياه
تمام سطوح تميز است و پاك ونه آلوده
نور كافي نكبت زايي همه جا پوشانده است
اما مرگ به راحتي هرچه تمام از سلولي به سلول ديگر ميرود و مشتاقان را
به خط ميكند
.
وقتي عزيزي كه ديروز در كنارت بود و امروز
باشد ...
دردها بسيارند و حرفها بسي بيشتر
اما شايد ارزش عميق هركس
به اندازه ي حرفهايي باشد كه براي نگفتن دارد
چه جمله ي خوب و زيبا وپر طمطراق و فصيح و عميق و صد البته ابلهانه ايست سخن دكتر
درگذريم
كه بايد گذاشت و گذشت.
سوت قطار صدايم ميزند
فرايم ميخواند،
نغمه ي اميد برايم تداعي ميكند
.
هنوز كه هنوز است
احساس ميكنم فاصله هامان اندك است
با اينكه ديگر تو نيستي و من
آرزويي محال را به گور مي برم
===========================
پ.ن:
1.يا رفيق من لا رفيق له
2.راضيا به رضائك
3.چاووش غافله ي روشنان ((اميد))
از ظلمت رميده خبر ميدهد سحر
و چه ابلهانه مشق اميد ميكنم!!
Sunday, December 09, 2007
139..
نقل است كه شبلي يك روز يكي را بديد ، زار مي گريست
گفت : چرا مي گريي؟
گفت: دوستي داشتم ،بمرد
گفت:نادان،چرا دوستي گيري كه بميرد؟
.............................
پ.ن:
باران -4 عصر-باغ هنر-ترنج...
نقل است كه شبلي يك روز يكي را بديد ، زار مي گريست
گفت : چرا مي گريي؟
گفت: دوستي داشتم ،بمرد
گفت:نادان،چرا دوستي گيري كه بميرد؟
.............................
پ.ن:
باران -4 عصر-باغ هنر-ترنج...
Sunday, December 02, 2007
رفتار من عادی است
اما نمی دانم
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا،همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس میکنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال،از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
.
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
زنده یاد قیصر امین پور
.......................................
پ.ن: کسی که می ترسد،نمی اندیشد
اما نمی دانم
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا،همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس میکنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال،از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
.
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
زنده یاد قیصر امین پور
.......................................
پ.ن: کسی که می ترسد،نمی اندیشد
Monday, September 17, 2007
139..
اين اواخر يه پست فوق العاده خوندم از يكي از دوستان
حيف ديدم كه شمام نخونيدش
مطلب زير از وبلاگ ملودين انتخاب شده است:
-----------------------------------------
بنگر به جهان ,,,
روی داغ داغ های ماسه بند نمی شود برای لحظه ای . پاها رقص مداوم قشنگی دارد که نمی دانم نمی فهمم که پاها را دارد با ریتم خاصی می رقصاند یا حرکاتشان بسته به تاب آوردن داغی و هرم و حرارت است . نمی دانم . انگشت ها باد را پس می زنند و یکی یکی انگار که چنگی را بزند یا بخواهد دلی را برباید یا لرزش به خاطر گفتن هذیانی باشد . نمی دانم . هر چه هست این یا منم یا من نیستم . از غیب نیامده این دختر که سرتا پا سپید پوشیده و روی این خاک های داغ بند نمی شود برای لحظه ای . آرام نمی گیرد هیچ و خواب مرا به خود آلوده است . چهره اش را نمی بینم حتی برای نیم نگاهی . رو نمی کند به من . چشم هایش شاید رو به آن خورشید بالای سر است. قدم بر نمی دارم تا بخواهم چشم هایش را ببینم . می ترسم . دلهره آرامم نمی گذارد . که نکند من باشم . که نکند خواب نباشم . که نکند این دیوانه این لولی من باشم که نمی شناسمش . چه با شتاب می رقصاند نوک پا ها را روی خاک و غباری به پا نمی شود تا چشمان مرا ببندد . بر می گردد که ببینمش که خوابم آشفته می شود و من بیدار و هشیار می شوم
باور نمی کنم . نه . باور نمی کنم . این منم که روی خاک های داغ با دست هایی رو به آسمان و سرم که گویا حرکتی دورانی دارد می رقصم . باور نمی کنم نه . خوابم نمی برد که دوباره . انگار که خواب بوده ام به تمامی این همه سال را . پریده ام شاید . نمی دانم . آرام نمی گیرم روی این خاک های داغ که حرارتش می سوزاند تمام تنم را . نه آرام نمی گیرم و این رقص را نه آهنگی است و نه پایانی . که بی وقفه و مداوم است و آرام نمی گیرم من .
-------------------------------------
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
خیام ِعجیب
-------------------------------------
.:. این نوشته ویرایش نشده است به خاطر بکر بودنش .
اين اواخر يه پست فوق العاده خوندم از يكي از دوستان
حيف ديدم كه شمام نخونيدش
مطلب زير از وبلاگ ملودين انتخاب شده است:
-----------------------------------------
بنگر به جهان ,,,
روی داغ داغ های ماسه بند نمی شود برای لحظه ای . پاها رقص مداوم قشنگی دارد که نمی دانم نمی فهمم که پاها را دارد با ریتم خاصی می رقصاند یا حرکاتشان بسته به تاب آوردن داغی و هرم و حرارت است . نمی دانم . انگشت ها باد را پس می زنند و یکی یکی انگار که چنگی را بزند یا بخواهد دلی را برباید یا لرزش به خاطر گفتن هذیانی باشد . نمی دانم . هر چه هست این یا منم یا من نیستم . از غیب نیامده این دختر که سرتا پا سپید پوشیده و روی این خاک های داغ بند نمی شود برای لحظه ای . آرام نمی گیرد هیچ و خواب مرا به خود آلوده است . چهره اش را نمی بینم حتی برای نیم نگاهی . رو نمی کند به من . چشم هایش شاید رو به آن خورشید بالای سر است. قدم بر نمی دارم تا بخواهم چشم هایش را ببینم . می ترسم . دلهره آرامم نمی گذارد . که نکند من باشم . که نکند خواب نباشم . که نکند این دیوانه این لولی من باشم که نمی شناسمش . چه با شتاب می رقصاند نوک پا ها را روی خاک و غباری به پا نمی شود تا چشمان مرا ببندد . بر می گردد که ببینمش که خوابم آشفته می شود و من بیدار و هشیار می شوم
باور نمی کنم . نه . باور نمی کنم . این منم که روی خاک های داغ با دست هایی رو به آسمان و سرم که گویا حرکتی دورانی دارد می رقصم . باور نمی کنم نه . خوابم نمی برد که دوباره . انگار که خواب بوده ام به تمامی این همه سال را . پریده ام شاید . نمی دانم . آرام نمی گیرم روی این خاک های داغ که حرارتش می سوزاند تمام تنم را . نه آرام نمی گیرم و این رقص را نه آهنگی است و نه پایانی . که بی وقفه و مداوم است و آرام نمی گیرم من .
-------------------------------------
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
خیام ِعجیب
-------------------------------------
.:. این نوشته ویرایش نشده است به خاطر بکر بودنش .
Tuesday, September 11, 2007
Tuesday, September 04, 2007

139..
هنر تجلي شيدايي است و شيدايي هرچه هست در عشق است، سيماي عشق است که روح شيدايي در پيکر هنر ميدمد و اگر نباشد اين روح، هنر نيز جز جسدي مرده بيش نيست، هنر در واقع معراجي است براي عبور از عالم محسوسات به عالم معاني و کيفيات باطني...
اما هنر غربي حديث نفس است، نه حديث شيدايي حق. منظور نمايي ما بايد هنري باشد با هويتي مستقل، متناسب با عظمت و زيبائي انقلاب اسلامي، همراه و مددکار در اين طريق حقي که انقلاب با نفي وابستگي به شرق و غرب ميپيمايد و همزمان با امتي که طلايهدار اين حرکت در تاريخ هستند و اگر کسي ميانگارد که اين آمال با هنر و هنرمندي سازگار نيست، و جمع بين هنر و مبارزه امکان ندارد، بداند که هنر به معناي حقيقي آن جز با مبارزه محق نميشود، و پيام امام به مراسم تجليل از هنرمندان جنگ با صراحت بيانگر همين معناست.
سيد مرتضي آويني
Subscribe to:
Posts (Atom)
